+ یک ثانیه چیپس
اول سلام
دوم تشکر از دوست عزیزم که متنش را به من داد تا اینجا بگذارم. ان شاء الله خودم هم بنویسم خاطره ای چند!
اما داستانک این دفعه اسمش هست: یک ثانیه چیپس
ولو می شود روی نیمکت.عرق کرده و ابرو در هم کشیده.هنوز هم صدای بوق تند ماشین ها در خیابان قفل خورده، به گوش میرسد. خیره می شود به ساختمان بلند رو به رویی که روی در بسته اش ساعات کار نوشته است.نیم نگاهی به ساعتش می کند و با گوشی شماره ای را می گیرد.خیره می شود به پنجره یکی از طبقات ساختمان.
-"بردار.من این همه راه رو نیومدم که تو، تو اون دفتر خراب شده ات نباشی.من اومدم خلاص شم از این زندگی تکراری...تو مثلا وکیل منی...بردار..."از آن طرف گوشی صدای پیغام گیر بلند می شود:پیغام بگذارید..."من طلاق می خوام .نه تو نه هیچ کس دیگه نمی تونید منو سرور رو با هم نگه دارید ...ما دیگه بهانه ای برای با هم بودن نداریم... "قطع می کند.دست می برد به پیشانی خیس عرقش و سر می گرداند و به نیمکت های کناری خیره می شود...نگاهش از چند نیمکت می گذرد و گیر می کند.گیر میکند روی آن نیمکتی که پیرمرد و پیرزنی نشسته اند و با هم چیپس می خورند.انتها و ابتدای هرچیپسشان نگاهی است به چشمان هم.نه لباس مرتب و گران قیمتی به تن دارند و نه قیافه ی جذاب.لبخندشان..! اینکه چقدر ساده بهانه پیدا کرده اند برای خندیدن،برای بودن کنار هم...خیره می ماند روی آندو.روی چین و چروک های عمیق صورتشان...نگاهش می رود به گوشی .شماره ای را می گیرد.بلند می شود.
از جلوی پیرمرد و پیرزن که می گذرد ،آنها صدایش را می شنوند که با تلفنش حرف می زند...:"الو...سرور... "
و چقدر همه ما دوست داریم که آن مرد سرورش را به یک پاکت چیپس مهمان کند...!
+ قسمت می دهم
بسمه تعالی و بذکرولیه
آقا دوباره مرغ دل بیقرار من
تاپشت بام مسجد جدت پریده است
یک سو مزار شاه شهیدان کربلا
یک سو مقام زینب قامت خمیده است
اینجا اگر غلط نکنم قتلگاه اوست
چون بوی سیب سرخ در اینجا وزیده است
یک بانوی خمیده ی گریان و مضطرب
انگشت ترس به دندان گزیده است
یا صاحب الزمان قسمت می دهم برآن
آهی که روز فاجعه مادر کشیده است
آقا قسم به صحنه ی گودال قتلگاه
جایی که جز شما کسی آن را ندیده است
آنجا که عمه ات به سر و سینه می زند
آشفته پیش جسم برادر دویده است
بازا و ظلمت شب هجران تمام کن
بازا که جان به کام محبان رسیده است
حس می کنم که بارش باران مغفرت
بر روی بیت آخر شعرم چکیده است
+ تلنگر استاد
استاد با چهرهای بشّاش وارد کلاس شد. نگاهی به دانشجویان انداخت و گفت: "سلام، صبح بخیر. بفرمایید بشینید لطفا." بعد با همان خندهای که بر لب داشت کتش را آویزان کرد، کیف و کتابش را روی میز گذاشت و از داخل کیفش چند ماژیک رنگی بیرون آورد. سپس نگاهی کوتاه به ساعت مچیاش انداخت و با کشیدن نفسی عمیق به سمت تخته سفید کلاس رفت. همه چیز برای اولین جلسهی درس یک استاد معروف عالی بود.
او با رنگ سبز گوشهی بالا سمت چپ نوشت: "باسمه تعالی" و زیر آن با خطی سیاه و درشت نوشت: "موضوع بحث ما در این کلاس، عوامل بر هم زنندهی انظباط اجتماعی است."
بی آن که به نوشتهی خود نگاهی بیاندازد به سمت دانشجویان برگشت و نگاه خود را در میان نگاههای آنها چرخاند. صدای زمزمه بین آنها شروع به افزایش کرد. لبخندهایی بین آنها رد و بدل میشد. همه منتظر بودند تا کسی حرفی بزند. ولی هیبت استاد مانع شده بود صدایی از کسی در بیاید.
لبخند از روی لب استاد محو نمیشد. پرسید: "چی شده؟ چرا میخندید؟ چیزی شده؟" و باز سکوت و نگاههای معنا دار. استاد این بار با جدّیّت بیشتر پرسید: "بگید چی شده؟". یکی از دانشجویان با رعایت ادب و احترام گفت: "ببخشید استاد کلمهی انظباط را اشتباه نوشتهاید!"
استاد در میان سکوت دانشجویان به سمت تخته برگشت و چند لحظه به آن کلمه خیره شد. با لحنی جدّی و مطمئن گفت: "نــه! درست است. کجایش غلط است؟" و صدای خنده همهی کلاس را پر کرد...
مدتی گذشت. خندهها نرم تر شده بود و همه به چهرهی استاد که لبخند از آن جدا نمیشد نگاه میکردند. استاد آرام گفت: "چه شده؟ دیوانه دیدهاید؟" و باز سکوت ... ادامه داد: "بله! املای آن کلمه را اشتباه نوشتهام. یک اشتباه جزئی باعث شد همهی توان علمی مرا فراموش کنید و مثل یک دیوانه به من بخندید. پس چگونه قبول میکنید که خدا برای هدایت مردم پیامبری ارسال کرده باشد که اشتباه کند؟ چگونه باور دارید پیامبری برای بیان حقایق عالم بالا و بهشت و جهنم آمده باشد ولی در امر زندگی این دنیای خود به خطا رفته باشد؟ چگونه سرنوشتتان را به دست کسی میدهید ولی از پذیرفتن نصیحت او سر باز میزنید؟"
+ اولین سلام
عرض سلام دارم خدمت همه دوستان و همه عاشقان اهل بیت عصمت و طهارت. به همین زودی این وبلاگ را با متن های دوستانم (و البته گاهی متن های خودم) آپدیت می کنم.
ارادتمند
mrfane

