+ تلنگر استاد
استاد با چهرهای بشّاش وارد کلاس شد. نگاهی به دانشجویان انداخت و گفت: "سلام، صبح بخیر. بفرمایید بشینید لطفا." بعد با همان خندهای که بر لب داشت کتش را آویزان کرد، کیف و کتابش را روی میز گذاشت و از داخل کیفش چند ماژیک رنگی بیرون آورد. سپس نگاهی کوتاه به ساعت مچیاش انداخت و با کشیدن نفسی عمیق به سمت تخته سفید کلاس رفت. همه چیز برای اولین جلسهی درس یک استاد معروف عالی بود.
او با رنگ سبز گوشهی بالا سمت چپ نوشت: "باسمه تعالی" و زیر آن با خطی سیاه و درشت نوشت: "موضوع بحث ما در این کلاس، عوامل بر هم زنندهی انظباط اجتماعی است."
بی آن که به نوشتهی خود نگاهی بیاندازد به سمت دانشجویان برگشت و نگاه خود را در میان نگاههای آنها چرخاند. صدای زمزمه بین آنها شروع به افزایش کرد. لبخندهایی بین آنها رد و بدل میشد. همه منتظر بودند تا کسی حرفی بزند. ولی هیبت استاد مانع شده بود صدایی از کسی در بیاید.
لبخند از روی لب استاد محو نمیشد. پرسید: "چی شده؟ چرا میخندید؟ چیزی شده؟" و باز سکوت و نگاههای معنا دار. استاد این بار با جدّیّت بیشتر پرسید: "بگید چی شده؟". یکی از دانشجویان با رعایت ادب و احترام گفت: "ببخشید استاد کلمهی انظباط را اشتباه نوشتهاید!"
استاد در میان سکوت دانشجویان به سمت تخته برگشت و چند لحظه به آن کلمه خیره شد. با لحنی جدّی و مطمئن گفت: "نــه! درست است. کجایش غلط است؟" و صدای خنده همهی کلاس را پر کرد...
مدتی گذشت. خندهها نرم تر شده بود و همه به چهرهی استاد که لبخند از آن جدا نمیشد نگاه میکردند. استاد آرام گفت: "چه شده؟ دیوانه دیدهاید؟" و باز سکوت ... ادامه داد: "بله! املای آن کلمه را اشتباه نوشتهام. یک اشتباه جزئی باعث شد همهی توان علمی مرا فراموش کنید و مثل یک دیوانه به من بخندید. پس چگونه قبول میکنید که خدا برای هدایت مردم پیامبری ارسال کرده باشد که اشتباه کند؟ چگونه باور دارید پیامبری برای بیان حقایق عالم بالا و بهشت و جهنم آمده باشد ولی در امر زندگی این دنیای خود به خطا رفته باشد؟ چگونه سرنوشتتان را به دست کسی میدهید ولی از پذیرفتن نصیحت او سر باز میزنید؟"


نظرات ()